بی تو دلم گرفته, با من نمانده حالی
با من غريبه گشتی بعد از گذشت سالی
وقتی كه سهم من شد يک انتظار كهنه
چشمم دگر ندارد اشکی به آن زلالی
عمری سوال كردم تنهایی خودم را
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست داشته باشد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
سکوت سنگینی تمام فضا را اشغال کرده
حتی کلمات هم در این سکوت ناپدید میشوند
همه چیز در این سکوت رنگ باخته
صدای برخورد قطرات اشک روی گونه ها
تنها صدایی است در این سکوت محض
صدای غمی که از شرم آب شده و ا